click below
click below
Normal Size Small Size show me how
Inside Reading 1
Inside Reading 1 Units 9&10
| Question | Answer |
|---|---|
| aggregate | [.v]: جمع شده ، متراکم ، متراکم ساختن ، جمع آمده |
| annual | [.adj. & n]: ساليانه ، يک ساله |
| compatible | [.adj]: سازگار ، موافق ، دمساز ، جور ، همساز |
| conduct | [.vt. & n]: رفتار ، سلوک ، هدايت کردن ، بردن ، اداره کردن |
| contribute | [.vt]: اعانه دادن ، شرکت کردن در ، همکاري و کمک کردن ، هم بخشي کردن |
| erode | [.vt]: فرسائيدن ، خوردن ، سائيدن ، فاسد کردن ، سائيده شدن |
| finite | [.adj]: متناهي ، محدود |
| impact | [.vt. & n]: بهم فشردن ، پيچيدن ، زير فشار قرار دادن ، با شدت ادا کردن ، با شدت اصابت کردن ، ضربت ، فشار ، تماس ، اصابت ، اثر شديد ، ضربه ، برخورد ، اثر |
| occupy | [.vt]: اشغال کردن ، سرگرم کردن ، مشغول داشتن ، تصرف کردن |
| process | [.vt. & n]: مراحل مختلف چيزي ، پيشرفت تدريجي و مداوم ، مرحله ،تهيه کردن ،تمام کردن ، فرا گرد ، فراشد ، روند ، فرآيند ، پردازش کردن |
| temporary | [.adj. & n]: موقت ، موقتي ، آني ، زود گذر ، سپنج ، سپنجي |
| terminate | [.vt]:به پايان رساندن ، خاتمه دادن ، منقضي کردن ، فسخ کردن ، محدود کردن ، خاتمه يافتن ، منتهي ، محدود ، پايان دادن ، پايان يافتن |
| trace | [.v]: اثر ، نشان ، رد پا ، جاي پا ، مقدار ناچيز ، ترسيم ، رسم ، ترسيم کردن ، ضبط کردن ، کشيدن ، اثر گذاشتن ، دنبال کردن ، رد ، رديابي کردن ، رسم کردن |
| ultimate | [.adj]: نهايي ، آجل ، آخر ، غايي ، بازپسين ، دورترين ultimately:[.adv]: سرانجام ، بالاخره ، عاقبت امر ، دست آخر |
| advocate | [.vt. & n]: دفاع کردن ، طرفداري کردن ، حامي ، طرفدار ، وکيل مدافع |
| alternative | [.adj]: شق ، شق ديگر ، پيشنهاد متناوب ، چاره ، متناوب ، تناوبي ، ديگر |
| confine | [.vt. & n]: حد ، محدوده ، محدود کردن ، منحصر کردن ، محبوس کردن |
| discriminate | [.vi]: تبعيض قائل شدن ، با علائم مشخصه ممتاز کردن |
| error | [.n]: لغزش ، اشتباه ، غلط ، سهو ، خطا ، عقيده نادرست ، تقصير |
| evaluate | [.vt]: ارزيابي کردن ، تقويم کردن ، قيمت کردن ، سنجيدن ، شماره يا عدد ، چيزي را معين کردن |
| impose | [.vt]: تحميل کردن ، اعمال نفوذ کردن ، گرانبار کردن ، ماليات بستن بر |
| incentive | [.adj. & n]: انگيزه ، فتنه انگيز ، آتش افروز ، موجب ، مشوق |
| objective | [.adj. & n]: مقصود ، هدف ، عيني ، معقول ، قابل مشاهده ، بي طرف ، علمي و بدون نظر خصوصي ، حالت مفعولي ، بروني ، منظور |
| proportion | [.vt. & n]: تناسب ، نسبت ، درجه ، سهم ، قسمت ، قياس ، شباهت ، مقدار ، قرينه ، متناسب کردن ، متقارن کردن |
| sum | [.vt. & n]: جمع کردن ، حاصل جمع ، مجموع ، مبلغ ، روي هم ، خلاصه ، مختصر ، حساب کردن ، با هم جمع کردن ، مختصر و موحز کردن ، خلاصه نمودن |
| suspend | [.vt. & vi]: آويزان شدن يا کردن ، اندروا بودن ، معلق کردن ، موقتا بيکار کردن ، معوق گذاردن |
| tense | [.v]: (عصب يا طناب) کشيده ، عصبي و هيجان زده ، زمان فعل ، تصريف زمان فعل ، سفت ، سخت ، ناراحت ، وخيم ، وخيم شدن ، تشديد يافتن |
| voluntary | [.adj]: ارادي ، اختياري ، داوطلبانه ، به خواست |