click below
click below
Normal Size Small Size show me how
Inside Reading 1
Inside Reading 1 Units 7&8
| Question | Answer |
|---|---|
| abandon | [.v]: ترک گفتن ، واگذار کردن ، تسليم شدن ، رها کردن ، تبعيد کردن ، واگذاري ، رها سازي ، بي خيالي |
| acknowledge | [.vt]: قدرداني کردن ، اعتراف کردن ، تصديق کردن ، وصول نامه اي را اشعار داشتن |
| albeit | [.conj]:اگرچه ،ولواينکه |
| complement | [.vt. & n]: متمم ، متمم گرفتن ، تعارفات معمولي ، (رياضي) متمم ، مکمل ، ضمائم ، تزييني ، کامل کردن ، متمم بودن |
| contemporary | [.adj. & n]: معاصر ، همزمان ، هم دوره |
| contrast | [.vt. & n]: هم سنجي ، مغايرت ، برابر کردن ، تباين ، مقابله ، تقابل ، کنتراست ، مقايسه کردن |
| decade | [.n]: دهه ، دهدهي ، عدد ده ، دوره ده ساله |
| economy | [.adj. & pl. & n]: اقتصاد ، صرفه جويي ، علم اقتصاد |
| expand | [.vt. & vi]: بسط دادن ، بسط يافتن ، منبسط شدن ، منبسط کردن ، توسعه دادن ، پهن کردن ، به تفصيل شرح دادن |
| generation | [.n]: توليد نيرو ، نسل ، توليد ، زايش |
| grade | [.pl. & vt. & n]: درجه ، نمره ، درجه بندي کردن ، نمره دادن ، پايه ، درجه بندي ، رتبه ، مرحله ، هموار کردن ، شيب منظم دادن ، تسطيح کردن |
| incline | [.vt. & vi. & n]: خم کردن ، کج کردن ، متمايل شدن ، مستعد شدن ، سرازير کردن ، شيب دادن ، متمايل کردن ، شيب |
| output | [.n]: خروجي ، برونداد ، محصول ، توليد ، بازده |
| overlap | [.v]: روي هم افتادن (دولبه چيزي) ، اصطکاک داشتن ، روي هم افت ، روي هم افتادن ، اشتراک داشتن |
| reject | [.v]: رد کردن ، نپذيرفتن |
| appropriate | [.v]: اختصاص دادن ، براي خود برداشتن ، ضبط کردن ، درخور ، مناسب ، مقتضي |
| assess | [.vt]: تشخيص دادن ، تعيين کردن ، بستن ، ماليات بستن بر ، خراج گذاردن بر ، جريمه کردن ، ارزيابي ، تقويم کردن |
| capable | [.adj]: توانا ، قابل ، لايق ، با استعداد ، صلاحيتدار ، مستعد |
| constrain | [.vt]: به زور و فشار وادار کردن ، تحميل کردن |
| infer | [.vt]: استنتاج کردن ، استنباط کردن ، پي بردن به ، حدس زدن ، اشاره کردن بر |
| interact | [.v]: متقابلا اثر کردن ، فعل و انفعال داخلي داشتن ، متقابلا عمل کردن |
| link | [.v]: پيوند ، بهم پيوستن ، پيوند دادن ، حلقه زنجير ، دانه زنجير ، بند ، ميدان گلف ، زنجير ، قلاب ، متصل کردن ، جفت کردن |
| mature | [.adj. & vt]: بحد بلوغ يا رشد رساندن ، کامل کردن ، بالغ ، رشد کردن ، کامل ، سررسيده شده |
| odd | [.adj]: طاق ، تک ، فرد ، عجيب و غريب ، آدم عجيب ، نخاله ، عجيب [. interj]: سوگند ملايم ، به خدا Oddly:[.adv]: به طور غريب |
| participate | [.vt. & vi]: شريک شدن ، شرکت کردن ، سهيم شدن ، دخالت کردن |
| phase | [.vt. & vi. & n]: مرحله ، فاز ، منظر ، وجهه ، صورت ، لحاظ ، پايه ، دوره تحول و تغيير ، اهله قمر ، جنبه ، وضع ، مرحله اي کردن |
| predominant | [.adj]: غالب ، مسلط ، حکمفرما ، نافذ ، عمده ، برجسته |
| ratio | [.n]: نسبت ، نسبيت ، نسبت معين و ثابت ، قسمت ، سهم |
| relax | [.vt]: شل کردن ، کم کردن ، تمدد اعصاب کردن ، راحت کردن |
| task | [.vt. & n]: تکليف ، وظيفه ، کار ، امر مهم ، زياد خسته کردن ، به کاري گماشتن ، تهمت زدن ، تحميل کردن |